1400/02/17 - 18 : 43
کد خبر: 21623
مادري در زير باران فرياد مي زند
احرار: اين داستان، داستان بيش از 66 هزار انساني که درد شديد و نفس گير قفسه سينه، سرفه هاي خشک و جگرخراش و تب و لرز سوزنده شان ..

اين داستان، داستان بيش از 66 هزار انساني که درد شديد و نفس گير قفسه سينه، سرفه هاي خشک و جگرخراش و تب و لرز سوزنده شان، آتش به جان مادران مهربان و داغدار ايران زمين زده است؛ مادراني که در هر نماز، سر بر مُهر و سجاده سبز خدا مي گذارند و به ياد عزيزانشان در سکوت و براي هميشه اشک مي ريزند؛ کساني که با درد و رنج بيماري جان سپردند و بي هيچ وداع و آيين بزرگداشت و مراسم سوگواري، غريبانه و در خلوت قبرستان در خاک آرميدند و... رحم الله من يقرا الفاتحه مع الصلوات...

... در بارش شديد باران بهاري، بغض مانده در گلوي مادر، ناگهان به شيون و فريادي بلند و دردناک تبديل مي شود؛ فريادي جانسوز که تمام فضاي سرد قبرستان را به لرزه در مي آورد...

***

... اينک داروخانه شلوغ است و دو تن، هراسانند و از درد و نگراني مي سوزند؛ دخترکي از تنگي نفس و فشار قفسه سينه و مادري از پيشاني داغ و سرفه هاي خشک دخترک.

مادر با ديدن حال و روز کودک، به سقف داروخانه چشم مي دوزد تا او متوجه اشک هايش نشود. لحظاتي بعد، مادر با دست هاي استخواني و لرزان خود، ماسک کوچک دخترش را پايين تر مي کشد و صورت او را نوازش مي کند:" نترسي مادرجون؛ الان آقاي دکتر داروهاتو ميده و..."

در ميان جمعيت، مردي بلافاصله شيلد محافظ را روي صورتش مي گذارد و با اشاره به فرد همراه خود از او مي خواهد که از مادر و دختر فاصله بگيرد. از پشت پيشخوان داروخانه صدايي به گوش مي رسد:" خانم... خانم... اي بابا، اين نسخه مال کيه؟"

مادر از جا بلند مي شود :" مال منه آقاي دکتر! ببخشيد؛ زير بارون خيس شده!"

- بفرما خانم!... شصت و شش هزارو چهارصدتومن! تشريف ببريد صندوق!... با شمام خانم!... چيه؟!... منتظر چي هستي؟!... چرا همين جوري داري منو نگاه مي کني؟!

-  آخه...

- آخه چي خانم محترم؟! قيمتش همينه!... لطفا بفرماييد صندوق!... اي بابا... بازم که نرفتي!...  خواهش مي کنم تکليف منو روشن کن خانم؛ بالاخره دارو مي خواي يا نه؟!

لحظات به کندي مي گذرد و درست در همين زمان، دو آشناي غريب، درتنهايي خويش ناله مي کنند و اشک مي ريزند؛ کودکي از چشم هاي ملتمس مادر و مادري از تيغ نگاه جمعيت حاضر در داروخانه...

مادر از کيف دستي کهنه و رنگ و رو رفته اش، چند اسکناس مچاله شده بيرون مي آورد و نگاهش را از حاضران مي دزدد و با پاهاي لرزان کمي به پيشخوان نزديک تر مي شود: "آقا، ب... ببخشيد... اگه ممکنه... به... به اندازه همين پول، دارو  بديد!"

-  بيست و يک هزارو پانصدتومن؟! اين که حتي پول يه شربت و آمپول و سرنگ هم نميشه خانم محترم! باور کنيد اين کار اصلا درست نيست؛ شما که پول نداري چرا وقت من و اين مردم رو مي گيري خانم؟!

سکوت بر داروخانه حاکم است و دو همدل تنها، مضطرب مي شوند و برخود مي لرزند؛ کودکي از وحشت آمپول و مادري از شرم حضور در زمان و مکان و آشفتگي درون و شدت ضربان قلب و...

***

اکنون ايستگاه مترو شلوغ است و دو مسافر، خسته و بغض کرده، از بيم و نگراني مي سوزند؛ کودکي از شروع احتمالي درد سينه و سرگيجه شديد و مادري از دلهره تب و لرز مجدد کودک و خارش گلو و سرفه هاي غيرقابل تحمل و...

بر روي سکوي ايستگاه، مسافران پنهان در پشت ماسک هاي رنگارنگ صورت، بدون رعايت فاصله اجتماعي در انتظار رسيدن قطار لحظه شماري مي کنند... مادر به عکس بزرگ و زيباي روي ديوار ايستگاه نگاه مي کند که زن و مردي با لباس هاي مخصوص ضدکرونا در بيرون از بخش ICU يک بيمارستان، از فرط خستگي طاقت فرسا بر روي صندلي نشسته و شانه به شانه هم  به خواب عميقي فرو رفته اند؛ يک زوج کادر پزشکي زحمتکش و از خود گذشته که روزها و هفته ها به خاطر نجات بيماران وخيم کرونايي، صبورانه، بي وقفه و با جديت تمام تلاش کرده و در اين مدت فرصت استراحت کافي نداشته و از ديدن فرزندان و عزيزان خود محروم بوده اند...

مادر با ديدن عکس ايستگاه و کوشش صادقانه ديگر پزشکان، پرستاران و کادر ايثارگر درمان و نيز نيروهاي مهربان؛ کوشا، ياريگر، دلسوز و وظيفه شناس در همه نهادها و سازمان ها و ادارات خدمات رسان در سطح شهر و کشور، با اميدواري و آرامش به صورت زيبا و کوچک دخترش لبخند مي زند و به يکباره او را در آغوش مي گيرد :" خيلي زود خوب ميشي اي شيطون بلا؛ فقط بايد استراحت کني و..."

و شروع به قلقک زير بغل و پهلو و شکم او مي کند و با صداي بلند مي خندد:" نبينم ديگه ورجه وورجه کني وروجک! وگرنه يه آشي برات بپزم که..."

دخترک در حالي که از حرف ها و عمل مادر به سر ذوق آمده، به مزاح و درجواب، انگشت سبابه اش را به سمت او مي گيرد و قهقهه مي زند:" دو زار بده آش، به همين خيال باش مامان خانوم؛ منم يه آتشي برات بسوزونم که..."

... از دور و از داخل تونل سياه، صداي بوق و حرکت قطار بر ريل هاي آهنين به گوش مي رسد و لحظاتي بعد با توقف چند ثانيه اي در ايستگاه، مسافران تلاش مي کنند که زودتر راهي براي ورود به واگن ها بيابند. قبل از مادر و دختر، زني ميانسال با لباسي شيک و فاخر، با فشار جمعيت وارد واگن مي شود و روي يکي از صندلي ها مي نشيند. همزمان با حرکت قطار و فاصله گرفتن از ايستگاه، چشم هاي کنجکاو چند مسافر، زن شيک پوش را نشانه مي روند. در ميان مسافران، مادر سر کودک خود را به سينه مي فشارد و به زن ميانسال چشم مي دوزد که بي توجه به او و ديگران، ماسک روي صورتش را تنظيم مي کند و به کيف چرمي گران قيمت و خوش رنگش خيره مي شود و با لذت آن را به سينه مي فشارد. مادر که به خاطرآرزوهاي شيرين اما دست نيافتني زندگي اش دلگير و برافروخته است، با ديدن زن خوشبخت روبروي خود، ناخواسته و با تمام وجود، آه مي کشد؛ آهي که سنگين، تلخ و سوزنده است: " من کُجا تو کُجا؟! خدا شانس بده والا! "

در گوشه اي از واگن، دختري جوان در آرزوي آينده اي روشن و زيبا، چشم خود را مي بندد و در انديشه اي نامعلوم غرق مي شود: " يعني ميشه منم روزي...؟! "

وسوسه ثروت نهفته در کيف زن ميانسال، در وجود پسري جوان لانه مي کند تا او حريصانه و با لذت و پنهاني، پس از بررسي موقعيت و شرايط لازم، در يک فرصت مناسب...

مردي شکسته و افسرده از ريزش سيل گونه و رشد قطره چکاني شاخص بورس و نابودي تمام سرمايه يک عمر زندگي اش و در اضطراب آينده مبهم خود و فرزندانش و نيز خسته از شنيدن و خواندن گفته ها و نوشته ها و وعده هاي بي اثر، نگاهش را از زن ميانسال مي گيرد و شکست خورده و با دلتنگي به ميله هاي وسط قطار تکيه مي دهد.

مردي با موي سپيد، به ياد همسر از دست رفته اش، به صورت زن و لباس زيبايش نگاه مي کند و سرش را به  شيشه واگن تکيه مي دهد و از ته دل ناله سر مي دهد:" اي روزگار!..."

پدري پير، بي توجه به مسافران حاضر در قطار، در جستجوي آرامش قلبي، دستش را روي سينه مي گذارد و در سکوت لبخند مي زند و زير لب زمزمه مي کند:" الَّذينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ... الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ طُوبَى لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ... رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنتَ الْوَهَّابُ..."

مادر به اندک مواد غذايي باقي مانده در آشپزخانه محقرش فکر مي کند که با آن ها مي تواند امروز هم شکم کودکش را سيرکند:" گشنه اي عزيزم؟ مادر فدات بشه! الان مي رسيم خونه برات آشي مي پزم که زودي خوب بشي!"

... قطار همچنان به نرمي به سوي ايستگاه بعدي پيش مي رود و ديگر مسافران را وا مي دارد که باز هم در انديشه هاي تلخ و شيرين خود غوطه ور شوند... چند لحظه بعد، صداي ترمز و توقف قطار به گوش مي رسد و مادر و کودک و تعدادي ديگر از مسافران از واگن خارج مي شوند. زن ميانسال به آرامي از روي صندلي بلند مي شود. زمان توقف قطار کوتاه است و او بايد هر چه سريع تر از يکي از درهاي واگن پياده شود. زن سعي مي کند راهي براي خروج از قطار بيابد، اما نمي تواند و در بسته مي شود و او در واگن مي ماند و کيف چرمي اش روي سنگفرش سکوي ايستگاه مي افتد. چندتن از مسافران به يکباره و با حسرت، فرياد مي زنند:" کيف!..."

اما قطار به حرکت در مي آيد و هر لحظه از ايستگاه فاصله مي گيرد و دور و دورتر مي شود...

چند لحظه بعد، دست استخواني زني، کيف را از روي سکو بر مي دارد.

***

اکنون ايستگاه مترو خلوت است و مادر و دختر با فاصله از تونل  و ريل قطار، بر روي صندلي هاي روي سکو نشسته اند. کودک با چشم هاي بي رمق خود، به دست هاي مادرش خيره مي شود که در جستجوي رد و نشاني از صاحب شي پيدا شده، زيپ کيف را مي گشايد؛ کيفي گرانبها که همه محتوياتش چند اسکناس معمولي و چند عکس و نامه قديمي و پوسيده از طرف پسري از ديار غربت، به مادري تنها و نابينا است؛ پسري در سرزميني دور، در آن سوي آب ها و اقيانوس ها...

زن به يکباره و از درون مي شکند و دنيا بر سرش آوار مي شود. او صورتش را بر مي گرداند و به سمت ديگر ايستگاه خيره مي شود تا کودک چهره اش را نبيند. انگار درست در همين زمان، زمين دهان باز مي کند و انساني...

***

... اينک در بارش شديد باران بهاري آسمان شهرم و در گوشه اي از قبرستان سرد و غمگين ديارم، مادري دلشکسته بر مزار دخترک مهربان و شيرين زبانش نشسته و اشک ماتم مي ريزد. او به ويروس مرگبار و واکسني مي انديشد که قرار بود در اين سرزمين بزرگ ساخته و يا از دياري دور به کشور وارد شود، اما افسوس که ويروس به ريه ها و تمام وجود دختر کوچکش حمله ور شد و کمتر از پانزده روز او را به کام مرگ کشاند؛ ويروسي که شايد اينک پشت در کمين کرده تا اندام نحيف و ريه هاي ضعيف من و ما را نيز نشانه رود و...

مادر با دست هاي لرزان، سنگ قبر مقابلش را مي شويد و در خيال خود سر بر قلب دلبندش مي گذارد و خاطرات شيرين گذشته در ذهن و در مقابل چشمان گريانش به نمايش در مي آيد؛ با اميدواري و آرامش به صورت زيبا و کوچک دخترش لبخند مي زند و به يکباره او را در آغوش مي گيرد: " خيلي زود خوب ميشي اي شيطون بلا؛ فقط بايد استراحت کني و..."

و شروع به قلقک زير بغل و پهلو و شکم او مي کند و با صداي بلند مي خندد:" نبينم ديگه ورجه وورجه کني وروجک! وگرنه يه آشي برات بپزم که..."

دخترک در حالي که از حرف ها و عمل مادر به سر ذوق آمده، به مزاح و درجواب، انگشت سبابه اش را به سمت او مي گيرد و قهقهه مي زند:" دو زار بده آش، به همين خيال باش مامان خانوم؛ منم يه آتشي برات بسوزونم که..."

گويي درست همزمان با صداي دخترک، آتشي از درون مادر زبانه مي کشد و همه وجود او را مي سوزاند...

چند لحظه بعد، در بارش شديد باران بهاري، درد شديد و نفس گير قفسه سينه، سرفه هاي خشک و جگرخراش و تب و لرز سوزنده بيش از ?? هزار انسان و بغض مانده در گلوي مادر، ناگهان به شيون و فريادي بلند و دردناک تبديل مي شود؛ فريادي جانسوز که تمام فضاي سرد قبرستان را به لرزه در مي آورد و آتش به جان مادران مهربان و داغدار ايران زمين مي زند؛ مادراني که در هر نماز، سر بر مُهر و سجاده سبز خدا مي گذارند و به ياد عزيزانشان در سکوت و براي هميشه اشک مي ريزند؛ کساني که با درد و رنج بيماري جان سپردند و بي هيچ وداع و آيين بزرگداشت و مراسم سوگواري، غريبانه و درخلوت قبرستان درخاک آرميدند و... رحم الله من يقرا الفاتحه مع الصلوات...

 

* حميدرضا نظري، نويسنده معاصر و کارگردان تئاتر، چند دهه در وادي ادبيات داستاني و نمايشي قلم مي زند که حاصل آن انتشار بيش از ??? داستان در مطبوعات و خبرگزاري ها و سايت هاي اينترنتي است. از نوشته هاي او مي توان به داستان ها و نمايش هايي چون « راز يک انسان، اشکي به پهناي تاريخ، کودکان تشنه سرزمين من، داستان خيال انگيز سفر عاشقانه من و پروانه، دري به روي دوست، مرگ يک نويسنده، اين روزها دلم براي بوسه اي تنگ مي شود و پيامبري که اينک اشک مي ريزد» اشاره کرد.

کلیدواژه ها:
احساس خود را نسب به این خبر در قالب یکی از شکلک ها بیان کنید:
Happy sad wonder fear Hate angri
ارسال نظر
نام: 
پست الکترونیک:
نظر : 
سوال امنیتی : 
? 5 + 4

  آخرین اخبار
77درصد افراد بالاي 18سال در آذربايجان‌شرقي واکسينه شدند
غرق شدن جوان 25ساله در عجبشير
دستگيري قاتل فراري کودک سه‌ساله در بستان آباد پس از يک‌سال
جزئيات انتقال زندان تبريز به خارج از شهر
فرماندار بستان‌آباد خواستار صنعتي‌شدن کشتارگاه شهرستان شد
سانحه رانندگي در اتوبان پاسداران تبريز، 4مصدوم و يک کشته برجاي گذاشت
افزايش حقوق کارکنان اعلام شد
سرمربي تراکتور استفاده از بستگان خود در تيم را تکذيب کرد
دانشگاه صنعتي سهند در حوزه دانشگاه‌هاي مهندسي دنيا قرار گرفت
محکوم به قصاص در تبريز بخشيده شد
  پربازدیدترین اخبار
سرمربي تراکتور استفاده از بستگان خود در تيم را تکذيب کرد
تفرقه افکنان بدانند ارتباط قلبي ايران و آذربايجان ناگسستني است
افزايش حقوق کارکنان اعلام شد
سانحه رانندگي در اتوبان پاسداران تبريز، 4مصدوم و يک کشته برجاي گذاشت
جزئيات انتقال زندان تبريز به خارج از شهر
فرماندار بستان‌آباد خواستار صنعتي‌شدن کشتارگاه شهرستان شد
77درصد افراد بالاي 18سال در آذربايجان‌شرقي واکسينه شدند
دستگيري قاتل فراري کودک سه‌ساله در بستان آباد پس از يک‌سال
غرق شدن جوان 25ساله در عجبشير
77درصد افراد بالاي 18سال در آذربايجان‌شرقي واکسينه شدند
کلیه حقوق مادی و معنوی این وب گاه محفوظ است.